کسی که باغچه را می خورد به جای انار
برای باغچه اندوه خیس می بافد
و لای باغچه گل خشک می کند...گاهی...
و خون باغچه را می کشد به چشمانش
و دست باغچه را می دهد به دست کلاغ
و شکل باغچه را طرح می زند...هق...هق...
و شیر می دهد از سمت تند پستانش
به باغچه...
..."و خاک باغچه خونی است"...
باد پلنگ پاپی آهو چراغ هاست
حالا که می به مخمصه افتاده...ماه من...!
"بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم"
حالا که عشق از خودش امساک می کند
ناز تو را از آینه ها پاک می کند
یکجور که تحیر تاریخ گل کند
"خون مرا به چاه زنخدان یار بخش"...
...........................................................................................................................................
پ.ن.دو مصراع داخل گیومه از حافظ است. مصراع دوم.یکجور برداشت معنایی آزاد هم هست..
...مادرت یک فیلسوف نیست...مادرت این طور تعریف می شود: یک مشت استخوان دوار که محصول و محصور شرایط دردناک زیست محیطی است...مثل همه ی ایرانی ها...
مادرت از نسل های سوخته است...پرورده ی مشی و منشی که ذات مترقی را می میراند...مادرت یک منطق مستمر است که می کوشد تو را از خون فاسد عبور دهد تا متولد شوی...و یقین دارد که خودش از این خون فاسد جان سالم بدر نخواهد برد.
...دارم این ها را از سر نا امیدی می نویسم...
می دانم که خواندن کتاب های خوب...دیدن فیلم های ناب...تماشای جهان مترقی آزاد در چهار دیواری خانه...و بعد زحمت فراموش کردن آن ها در محیط خارج از خانه ــ جایی که خیال می کنی اجتماع و جنب و جوش آدم ها منشا برکات علمی و اخلاقی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی باید باشد و نیست ــ تو را هم آزار خواهد داد...می توانی توی مدرسه هایی که نظام آموزشی منفعل ناکارامد تحمیلی بر آن ها ذائقه ی ذهنی تو را کور می خواهد تا مدارج بالای علمی ترقی کنی ــ اگر چه من ترجیح می دهم که تو یک انسان شریف باشی که مثلا در کاشت و پرورش گل ها تخصص دارد ــ و امیدمن این است که تو ناگزیر نیستی زنده گی ات را مثل یک توجیه سپری کنی...
تو می توانی معترض باشی که من در قضاوت آدم ها و محیط اطرافم بی ملاحظه ام...اعتراف می کنم که من هم یکی از آن هایم...یاد حرف " جلال " افتادم که:"همه ی ما حیوانات پلیدی هستیم که در مطاوی نوبت و زنده گی خود می لولیم و هیچ کس از دیگری بهشتی تر نیست"...
ما امید باز یابی بسیار چیز ها را از دست داده ایم...زنده گی در اختلاط تهوع آور فقر و مطالبه و استبداد مدرن و دموکراسی تحریف شده در اجتماعی که همه ی ارکان آن متاثر از نوعی دگماتیسم اعتقادی است به موحش ترین وجه ما را زمین گیر کرده...جایی که تو در آن می توانی ادعا کنی مادرت مقدار کمی صبحانه است و میزان معتنابهی تنهایی و تهوع بالا آوردن همه چیز در نا مهربانی این روز ها...این را نوشتم که بگویم...تو به چیزی مجبور نیستی...
تا خنده ی دلبرانه..........ساقی ها
بیرون زده از ردیف آوازم
در خلوت شب صف اقاقی ها
این دکمه ی اول است..........بازش کن
تا از تن تو چراغ بردارم
تا کسری حدس های خیسم را
از وسوسه های داغ بردارم
تا بر گیرد از آتش رگ هات
انگشت عرق نشسته ام.........سهمی
این جور که لابلای من گیجی
این دکمه ی دوم است..........می فهمی..........؟
این دکمه ی چندم است...؟......من مستم...
این دکمه ی چندم است...؟......تو مستی...
می خواهم باز چیز بنویسم
تو صفحه کلید زنده گی هستی...
من و از اون بالا چی می بینی؟
یه احمق؟
که شامش و تنها می خوره
تنها می خوابه
و رک می میره؟
راستش و بگو خدایا
من که ساحت مقدس ندارم
من یه خر پرنده ام
وقتی می لولم تو کتابا
که یادم بره چراغا خاموشه
وقتی قلندر می شم و
لبخندم و اشانتیون می دم
به آدمایی که زیر نئون برق کرم پودرم گرفتدشون
وقتی شبا
پتو رو می کشم رو سرم
که دختر کوچولوم نفهمه
مزاج تباه جهان
مامان خر پرنده شو این جور به گریه انداخته
راستش و بگو خدایا
چقد بهم می خندی...؟
...و اما شعر...
در اردیبهشتان آذر صفت / چه در یوزگی های نا خواسته
انیران از انگبین فربه ناک / فروغ شرابان ما کاسته
کجا آن تهم ناکی تازه زین؟ / به هرای زرین رخشش سمر
که از سم تکانیش هفتاد گز / بلنگند بیجان شغالان گر
کجا آن غریو کهن کار پاک؟ / "به نام خداوند جان و خرد
نبینم که خوشناکی دشت را / خرد سوزی ناکسان می چرد
نبینم به ایران جز آزادگان / بر اورنگ پر مایگی گاه جو
همه داد گستر، همه رای مند / دهش دست و دلخواه و پاک آرزو
نه تهمینه پیچان مرگ پسر / نه بیژن به چاه و منیژه دژم
نه سودابه بی پاسخ آتشی / نه موی فرنگیس بسته به غم
ننالند به آفرید و همای / به تابوت قیرین اسفندیار
پشوتن نپیچد ز درد گران / کتایون نگرید به افسوس، زار
من آنم که از آتش دیر سال / پی افکندم از نظم کاخی چنین
به خرگاه فرهنگ مهتر ستون / سرش آسمان سای و بن در زمین
پس از سال سی رنج های گران / مبینام بر فر و فرهنگ چیر
تبهکار مردم، تبه خواه قوم / به نامردمی چست و بر بد دلیر
منم آن بر آورده کاخ بلند / که از باد و باران نیابد گزند
بسی رنج برده در این سال سی / بسی رنج برده
در این سال سی"...
دموکراسی،به آن معنی زمانی محقق می گردد که مردمان آن حوزه ی جغرافیایی یا تاریخی دموکرات، سخن درست گفتن و درست سخن گفتن را آموخته باشند...بنابراین وقوع شکل راستین و نتیجه بخش دموکراسی،پیش از این که به نهادهای سیاسی موکول شود متوجه نهادهای فرهنگی و مدنی است...
فکر می کنم برای حصول چنین دستاوردی باید دموکراسی را در گام اول از طریق گفتگوهای درون گروهی تجربه کنیم...یعنی در موقعیت هایی افرادی با میزان هوشمندی و ادراک انسانی همسطح که در حرفه و موقعیت اجتماعی و تحصیلی هم همترازند با یکدیگر گفتگو کنند...سهم نخبگان در الگو سازی جریان گفتگو بسیار است...
تمرین دموکراسی های درون گروهی به مرور جایگاه هر طیف یا طبقه ی اجتماعی را در آن نظام دموکراتیک مشخص می کند...ممارست در وقوع و تجربه ی این گفت و شنود ها امکان و ظرفیت پذیرش ایده ی برتر را در افراد تقویت خواهد کرد...بنابراین فکر می کنم در یک جامعه ی دموکرات محوریت با جریان های راستین اندیشه و عقل بشری است نه با سلایق فردی...
...........................................................................................................................................
...مولوی،مثنوی را با دعوت به سکوت آغاز کرده است...خطاب مولوی البته یک خطاب انسانی،لامکان و لا زمان است...حتی حس می کنم مولوی در این آغاز لحنی عتاب آمیز دارد...بشنو...
اصرار به گفتن...اصرار به شنیده شدن...زنده گی را آن قدر شلوغ کرده که به نظر می رسد قوای ما حساسیت خود را در استنباط صحیح و کامل فرایند ارتباط از دست داده است...مقصود من از ارتباط البته شکل فراگیر و همه جانبه ی آن است و جنبه های متعدد حیات انسانی را شامل می شود...همه چیز از بطن به سطح آمده...فطرت انسان با ذات زنده گی قهر کرده است...چنان که خرد جمعی خاصیت حکیمانه اش را از دست داده...مولوی اما با خودش و جهان در آشتی است...
...........................................................................................................................................
...نحوه ی چینش نت ها در مقام های دف فرصت یک مغازله ی ممتاز را برای هر دو یا چند طرف ماجرا فراهم می آورد...معمولا مقام با ریتمی سنگین و کند آغاز می شود...مثلا یکتم یا یک تم بک...این ریتم سنگین ذره ذره قوت می گیرد...و باز معمولا در دو یا سه خط مانده به پایان قطعه به اوج می رسد...جایی که چکاچک و فوران نت ها،تجزیه ی کلیت واقعه را برای حساس ترین گوش ها هم نا ممکن می کند...این یکپارچگی تفکیک نا شدنی تمام جان و جسم نوازنده را برای تحققش به خدمت می گیرد...در میزان آخر قطعه هم دف نفس های سرخوشانه می کشد...یک جور که بی تردید خودش و نوازنده و مستمعش را کیفور کرده است...
اما زیبا ترین پایان برای یک قطعه ی دف نوازی یک نت تم همراه با نفس به شکل خفه است...که برای من وقوع یکباره ی مرگ از آواهاست...چنان که دیگر هیچ صدایی از تو به گوش نرسد...
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...این شعر خیلی کوشید که کامل باشد...بادمجان هایم را سوزانده...مرا از پله ها انداخته...من در تسخیرش بوده ام...اما نشد...ادامه های این شعر ممکن نبود...امشب بعد از چند ماه وادارم کرد که بپذیرمش...مقهور شدنم را دوست دارم...در برابر چیز هایی که دوستشان دارم...
...نیمه های بلند دی ماه است...؟ یا پرستو کشان فروردین...؟
...که زنی گفت: وه...چه بسیارم...که زنی گفت با خودش...غمگین...
...من به پا بوس سرو ها بروم...؟ تو کجای جهان دراز تری...؟
...توی اقلیم شعر های خودت...؟ یا نگارینه های هند و چین...؟
...من ببوسم سه ضلع پنجره را...؟ تو نفس می کشی به آسانی...؟
...تو نگفتی که عشق،معشوق است...؟ تو نگفتی که عشق یعنی این...؟...
..........بیاید عشق بتکاندش..........
..........بیاید عشق بشوراند..........
آن برکت های موازی
در خلجان نفس های تو
آن وعده های رو به شک
آن همه چیز ها
که تو را به ایجاد زن متهم می کند
به ایجاد من
..........بیاید عشق ببیند..........
..........بیاید عشق قضاوت کند..........
این تسمه را بکن..........این بند ها را..........
قلب گوشتی من را
خون تلخ تمنا پمپاژ می کند
به سمت خشکیدن درخت لیمویی
که سرشت غمگین خودش را دارد
..........بروم دور بزنم..........
..........اما کجا.........؟
..........بگویم بیاید..........
..........اما کی.........؟
آن قدر یادم هست
که وقت کاویدن تو
از جهان باز ماندم
از جوراب هایت
که پاکوب رفتن هاست
به سمت ها و نشانه ها
و چادر های حریر اسود
وچشم های خمار
..........بیاید عشق بیاید..........
..........بیاید عشق تمامش کند..........
با مردمانش...رنج کش تر ها
با زخم هایش...زخم...فی الواقع
با موکشان تلخ مادرها
..........در تاکسی هستم به سمت تو..........
..........این یک روایت هم که باشد...باز..........
..........از شش جهت مردود خواهد بود..........
در عسرت انسان اگر هستی
دنباله ی شعر مرا قی کن
یا توی دالان های بی دهلیز
مرگ خودت را هی ترقی کن
..........در تاکسی هستم به سمت تو..........
..........این یک روایت هم که باشد...باز..........
..........از شش جهت مردود خواهد بود..........
دالان بی دهلیز در نقشه
با چشمه های تیره ی آبی
با آهوان رنگ و رو رفته
با رنگ روغن های قلابی
..........در تاکسی هستم به سمت تو..........
..........این یک روایت هم که باشد...باز..........
..........از شش جهت مردود خواهد بود..........
در تاکسی هستم...و مجری:"...آآآی...
ایرانی...!ایران کشور خوبی است..."...
پس من چرا حس می کنم انگار
در مقعد جغرافیا چوبی است...؟!!!
...این آتش را بس کنید.
...هر جور که می شود...
...با خفه کردن ما...
...یا له کردن خودتان...
...تمامش کنید.
...این سو ختن ذره ذره...
...بر سر سیخ تلخ...
...که از ما خون می چکاند...
...بیاموزید که ما را یکباره ببلعید.
...دشمنی های مهربان را بیاموزید.
...بسش کنید.
...بگیرید ببرید.
...این کمانچه و......روسری من.............................................................................................
...این باد و......این اتاق و......این خونم...................................................................................
....این حروف الفبا و......وقت خوش داستان...........................................................................
...این چای تازه دم................................................................................................................
...بگیرید.
...این پرده......این گذار......این معرکه....................................................................................
...این چاشنی......این کلید و کفش ها....................................................................................
...بروید.
...
...
...
...وااای......از خشم به تو می آویزم...
...تنها تو می توانی...
...با اندام روشنت...
...مرا بخوابانی...
...تنها تو می توانی...
...چنان هار باشی در مزیدن من...
...که یادم برود...
...من زن جهان محتضری هستم...
...لای نامرادی اشیا...
...توی پنج ضلعی غمگین جهان...
...ا...ن...س...ا...ن...
تنها تو می توانی این زن را...
...این زن را تنها تو می توانی...
...به
زن...دگی
باز گردانی...
.................................رقصا...!مرا ببخش به تاریکیم..........................همین............................
...........................................شکل پرنده در کفن باد خوشتر است..........................................
....................................چندان که سمت مشکل من زیر بوسه هات.......................................
...................................آنسان که خون زخمی ما توی آستین.................................................
.........................................انگار از تردد غمگین این قلم.........................................................
.........................................بر صفحه های باز تو زاییده می شوی...........................................
...............................انگار پاپتی شده ام در گوزن ها...............................................................
.........................................مویت به خوابهام بلوط تنک زده..................................................
........................................انگار استوا به شمال تو می رسد..................................................
...............................رقصا...!غمی به آخر این شعر نوک زده..................................................
بشری ـــ شرقی...گاهی...
...سلام...
وقتی به همسالان و دوستان جوانترم نگاه می کنم...همان گاهی که به یکیشان رجعتی آن ـ
ـقدر جدی دارم که به ادامه اش مصمم می شوم...تازه می فهمم جهان چه اندازه به مابدلحن
و کج مدار بوده است.
قریحه ی پر خون و استعداد بالنده ی خودم و دوستان جوانم ــ نگویم کمتر دیده ام...حال آن که
هرگز ندیده ام ـــ با اسباب و امکانات موجود برابر باشد.البته که معلول عوامل بسیاری است.
اما در ما...در همه ی ما...لا اقل همه ی کسانی که هستی قابل عرضی دارند که من بدانها
متمایلم و با اندکیشان به شدت متجانس...یک چیز فرخنده هست که مایه دار و امید آفرین هم
هست.
همه ی ما به فاتح شدن معتقدیم و بر جای گذاشتن "موخره" ی در خوری که رگ و پی جهان
را از خون تازه ی ما بیاگند.پراکندن ذاتمان در گوشه و کنار همدیگر ــ حتی به قیمت گزاف بی ــ
ــ قاعدگی ها ــ که راه رابرای فروکش کردن خلیان های جسم و جان و کسب ادراکی متعادل
و متناسب و برازنده از جهان لا اقل برای نسل پس از ما هموار می کند.
توی موقعیتی که کسی نیست برایمان دعا بکند...توی زیر دریایی بن بست و نا امنی شتابکار
این دریا...که نفس به هوا چنگ می زند...توی این گسیختگی لجن که اجتماع و اقتصاد و ارتباط
و آدم ها را قورت داده است نسل ما ــ که دیگر آن قدر ها هم جوان نیست ــ به قیمت خودش
پا بر جاست و برای سال پیش رو این خرسندی خنده آوری نیست...
مارینا تسوه تایوا یکی از چهار شاعر بزرگ روسیه در قرن بیستم است.مدمک گولین،شاعره ی ایرلندی در مقدمه ی کتاب "شعر زنان جهان معاصر"می نویسد:"...تسوه تایوا مرا شیفته ی خود می کند،زنی با یک دختر مرده در جنگ و یک دختر جان بدر برده از قحطی که سهم خود را از ادبیات و بیکرانگی،با جسارت و شجاعت بسیار،در گوشه ای از میز آشپزخانه به چنگ می آورد...".
آن چه در مورد او حیرت انگیز می نماید،این است که به موازات تلاش های خستگی ناپذیر برای تحقق بخشیدن به نبوغ درخشان و بی همتایش در تمام طول زنده گی،مسوولیت های طاقت فرسای زنانه را نیز بر دوش کشید.
زنده گی سرشار از رفاه و تنعم او در ۱۴ سالگی با مرگ مادرش که پیانیست معروفی بود رنگ دیگری گرفت.خود او در این باره می گوید:"بعد از از دست دادن چنان مادری،من تنها یک راه پیش رو داشتم:شاعر شدن".
در ۱۸ سالگی در حالی که از شهرت قابل توجهی برخوردار بود با سرگئی افرون،شاعر و نویسنده ی ۱۷ ساله پیمان زناشویی بست.آن ها صاحب دو دختر شدند.
مارینا کمی بعد نخست رابطه ی عاشقانه ی کوتاهی با اسیپ ماند لشتام و سپس رابطه ی پر جذبه و کشش و شهوت آلودی با شاعره ی شهیر سوفیا پارناک برقرار کردکه افرون را سخت رنجیده خاطر کرد و پیوند آن ها را در معرض خطر جدی قرار داد.
با شروع جنگ جهانی اول افرون به ارتش سفید ملحق شد.مارینا به مسکو بازگشت.اغتشاش عمومی ناشی از شروع جنگ داخلی مانع پیوستن او به افرون شد و آن ها به مدت ۵ سال از یکدیگر دور ماندند.در اوج قحطی مسکو مارینا ناگزیر شد دو دخترش را در پرورشگاهی دولتی بگذارد.آلیا بیمار شد اما دختر کوچکش ایرینا در زمستان ۱۹۱۹بر اثر گرسنگی در همان پرورشگاه جان سپرد.
در۱۹۲۲وقتی تسوه تایوا شنید که همسرش در پراگ زنده است تصمیم گرفت به او بپیوندد و به این ترتیب وارد مرحله ی طولانی تبعید خود خواسته شد تا شاهد زوال شهرت زود رس خود باشد.
تسوه تایوا همواره محکوم به دست و پنجه نرم کردن با مشکلات روزمره ی زنده گی از قبیل خرید و پخت و پز در شرایط دائمی فقر بود،در حالی که به تنهایی سرپرستی دخترش آلیا و پسرش گئورگی را که سال ۱۹۲۵ به دنیا آمد به عهده داشت .با همسری که به ندرت از چنگ سل رهایی می یافت.در نامه ای به یکی از دوستانش می نویسد:"هیچ فرصتی برای فکر کردن ندارم.تمام مدت اسیر کارهای روز مره ای هستم که ذهنم را متلاشی می کند.من فقط در یاد داشت هایم خودم هستم و در پیاده روی های انفرادی(که بسیار به ندرت پیش می آیند)،همه ی زنده گی ام بچه به بغل بوده ام.
پس از تیر باران شدن شوهرش و دستگیری دخترش آلیا به جرم جاسوسی برای رژیم شوروی مارینا به همراه پسرش به یلا بوگا پناه برد و در آن جا در سال ۱۹۴۱ خود را حلق آویز کرد:
وقت خاموش کردن فانوس است
بر فراز در...
سرشت عاصی و جان شیفته ی او که جز حقیقت گویی را بر نمی تافت،بسیاری از معاصرینش را با او دشمن کرده بود.در عین حال نبوغ تردید ناپذیر او ،تعدادی از بزرگان شعر و ادب روسیه و آلمان را در رده ی دوستان صمیمی و همیشگی او قرار داد.
در۱۹۲۵ شعری عاشقانه نوشت و به پاستر ناک تقدیم کرد.تازه ده سال بعد با او آشنا شد.پاستر ناک سال ها بعد درباره ی او گفت:"مرگ تسوه تایوا یکی از غم انگیز ترین حوادث زنده گی من بود.او در دوران ظاهر سازی ها،صدای خود را داشت:کلاسیک و انسانی.او زنی بود با روحی مردانه".
در جوانی به علت برخورداری از تندرستی و نشاط فوق العاده فاقد زیبایی رمانتیک بود.در نامه ی درد ناکی به یکی از دوستانش نوشت:"دوست داشته شدن ،هنری است که من هرگز در آن مهارتی نداشته ام...".او می گفت:"عشق مردی که خود من ،زن اندرون مرا دوست می دارد،همچون هدیه است.اما عشق مردی که "من دیگر"مرا دوست می دارد دین سنگینی است که من هرگز قادر به ادای آن نخواهم بود".
تسوه تایوا همانگونه از شعر سخن می گوید که امیلی دیکنسون در نامه ی معروفش خطاب به توماس هی گینسون نوشته است:"اگر نوشته ای را بخوانم که خون در رگانم منجمد کند چندان که هیچ آتشی نتواند گرمم کند،آن نوشته را شعر خواهم دانست.اگر نوشته ای بخوانم و دیگر سرم را بر گردنم احساس نکنم،یقین خواهم کرد آن چه خوانده ام شعر بوده است.این ها تنها راههای شناسایی شعر است.جز این ها آیا راه دیگری هم هست؟".
تسوه تایوا به هیچ وجه به خاطر چنین سرشتی به خود نمی بالد.جایی می نویسد:"...در محکمه ی وجدان برای من بخشایشی وجود ندارد.اما اگر روز قیامتی برای کلمه وجود داشته باشد،تنها در آن محکمه است که من بی گناه شناخته خواهم شد..."...
حقیقت را می دانم من ـــباقی همه افسانه است
هیچ ملتی هیچ کجای زمین نیاز مند جنگیدن نیست
بنگرید ـــ غروب است،شب آرام آرام از گرد راه می رسد
چه دارید بگویید ای شاعران،ای عاشقان،ای نظامیان؟
باد آرام می گیرد اکنون،خاک نمناک پوشیده از شبنم است
توفان ستارگان فرو می نشیند در آسمان
و به زودی،همه ی ما زیر خاک آرام خواهیم گرفت
مایی که روی آن هرگز امکان آرمیدن را ارزانی یکدیگر نداشته ایم...
...و باد بادک ها در بداهتی عریان...
زدم به قیچی از اعتبار تلخ خودم
...و باد هروله می کرد در اتاق جهان...
کنار پنجره هستم و آب می نـــوشم
و سیر می کنم انگار در تباهی هـــــا
و چشمه را ساسون می زند کسی...دارد...
برای کنترل قد شاه ماهـــــی هـــــا
"نمی توانستم...دیگر نمی توانستم..."
پرندگی ها افســـون بی اثر شده بود
"صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یاس من از روحم وسیعتر شده بود..."...
اصرار کسی ریخته تا بیخ گلویـــــم
در کوچه ی بی مصطبه از باده ی بیجا
دف می زند انگار بت غالیه بویـــــم
من ناز نمی دانم معشــــــوق بریزید
تشویش بخشکانید...انگـــــــور بیارید
من مکث نمی فهمم یک رقص قلندر
از چله نشینان نشابــــــــــــور بیارید
کفتر بتکانید که لیلایی آهـــــــــــــــــو
در بادیه دیـــوانه و در هروله تیز است
اینبار که ابعاد من از عشق قشنگ است
اینبار که ابعاد من از عشق تمیز است
...
...
...
باران زده ای باز به موهای قشنگت
تا رقص بچسبانی بر دامن خیـــسم
تا باده بیاندازم و در عالم مستــــــی
از شکل شکر ناک تو انگشت بلیسم...
ـــ عاریتی از تهوع اشیا در آلبوم عکس جهان ـــ
وقتی
از اضافات یاخته هایش
هنگام دفع
یک عشق کم خون می آفریند
ـــ من از خودم حرف می زنم ـــ
تنها تو
وقتی از آینه بر می گردی
و منطق موهایت
از ادراک تند پوست یک زن درهم است
تنها تو
وقتی لنگ روی لنگ می اندازی
و پشت به ترانزیستورها
قهوه ات را میل میکنی
من به چیزی ایمان می آورم...
شعر(۱)
...عشق مطلع...! نگاه کن
شکل فندقی کاج ها
در طبیعت گس گناه
در مدرنی رواج ها
یک عمود ناب می شود
...(زن برهنه شد و دوربین
تا وضوح خیس او دوید
یک نمای تلخ از زمین)...
عشق مطلع ...!نگاه کن
از اضافه های قند خون
در اتاق صادرات گس
از هورمون خوراکی جنون
عشق دارد آب می شود
...(زن برهنه بود و مات شد
طرح گریه ی کلافه اش
جزء تن نبود و کات شد)...
خنده ی دکولته ی شبح
سرفه ی عفونی جهان
دخترانگی محتضر
دستمال خونی جهان
...(قاعده همین:تباه کن
زوزه ی بلند استخوان
عشق مطلع...!نگاه کن)...
شعر(۲)
...خطوط نازک این خون کله شق در باد
به دخترانگی شکل رنج منجر شد
و مصر در ناپرهیزی زنانه ی خود
سبو شکست و به عطر ترنج منجر شد
خطوط نازک این خون که مثل عشق پر است
و گفت انگشتت اشتباه مختصری است
و زن مکاشفه می کرد توی ذات جهان
و یوسف از نظر زن گناه مختصری است
بگو که دایگی نازک جهان با توست
و از قباحت انسان غلیظ می رقصی
بگو که از بس از سرخی ستاره لهی
شراب خورده ای انگار و هیز می رقصی
خطوط نازک یک خون منتشر در باد
خطوط نازک یک عشق کله شق در من
خطوط درهم یک مکث خیس مردانه
خطوط خونی یک رنج بیصدا در زن
و زن دوباره از شکل یک تبادل گیج
به حس آجری خانه باز خواهد گشت
اتاق پیرهن پاره را شراب انداخت
و زن دوباره به صبحانه باز خواهد گشت
همیشه وقتی یک زن بلند می گرید
به بادها به گل بادها سلام کنید
همیشه وقتی یک زن قشنگ می رقصد
به نامرادی بیدادها سلام کنید...
بر فرش پرتقالی خونــش گریستـــــــه
وقتی ستاره می شنوی گریه ی مـــرا
یعنی زنی به شکل جنونش گریستـــه
شاید برای ابروی دنبـــــــــــاله دار من
لب تیـغ بی مروت بخشایشت کم است
دارم کنـــــــــــــــار پیرهنم آب می شوم
این استخوان سگ زده انگــار آدم است!
با چکمه اش کنار جهان رقــــص می کنـد
یک زن که از بشارت انسـان شدن پر است
با چکمه اش کنار جهان رقــــص می کنـد
یک زن که از قواعـــــــد مردانه دلخور است...
بی درنگی
پیراهنت را بردار و برو
بر کاهگلی دروازه ها
دوشیزگی مفروش
روز بازار فروبستگی هاست
تو از اشارات سفید من
سرخ می شوی
چنان که انسان
از ناپیدایی ما
پیدا
از چیزهای باقی
یکی هم پیراهن کسی است
که گلش را توی لعاب آینه ها جا گذاشته...
انکار من اثر نداشت
لنج به دریا متصل نبود
می خواستم انسان بزرگی باشم
پنجره را که باز می کردم
بر می خوردم به ماشین ها
وفضیلت قانون
به دخترم گفتم:
"دیگر تمام شد"
کسی توی پیراهنم نبود
کسی نمانده بود توی پیراهنی
از خانه خارج می شدم
و وارد می شدم به شرکت بیمه
وبانک
ومیدان آزادی
ـــ معطل ـــ
وپیراهن ها
ـــ کوتاه ـــ
و پیراهن ها
ـــ تنگ ـــ
به دخترم گفتم:
"همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد"
از من برای جهان چه می ماند؟
جوراب های کوچک سوراخ
و یک دامن بلند
سرویس قیرگون بدل
یک میز و...هندوانه ی مصنوعی
پرنده ای که نداشته ام
برنده ای که نبوده ام
گفتم:
"باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"...
آمـــد بـــرای زنــده گی...از تهــران...؟
ـــــ نـــه شـــاعـــر عـــزیـــز...!فقط مانـــده
کـــنـــســـرو بـــادبــــادک لاهـــیـــجان
پـــیــچـــیـــد از اعتـــماد جـــهان سمت
قـــصـــابـــی کـــبـــوتـــرومـــاهـــیچــه
سـیـــگــارش از " اراده ی قدرت" تـــلخ
گـم شـد در احــتضــار جـهان " نیـچــه"
ـــــ آقـــا...!ســـه اونــس گریه ویک پوشک
لـــطفـــا...و یـــک بشـــارت اگـــر داری
ـــــ نـــه...دوغ نــــــــــــــامـــرادی آدم هــا
هـــســـت و نـخودفـــرنگی افـــشـاری
آتــــش گـرفـــتـــه فـــسفــرکبــریتــــم
در لـحـن بــــی دمـــاغـــه ی دکــان هـا
از بــــادغـــیـــس گـــریـــه امیدی هست
تــــا غـــلغـــل مـــجـــددمـــولانــــــــا...؟
/ کلوزآپ یک زن..........صدای کمک/
پکیجی که اهدایی زنده گی است
ـــ گره پیچ ریواس و اندوه و شک ـــ
پلاسیـــــــــــــــدن ماه در گریه ام
چه معماری نـــــــــازکی می شود
نمایی درشت از چهل تـــــــــکه ام
بــــــــرای شنیدن جوکی می شود
نخ ناملایم.......... زنی سوزنــــــــی
/ کلوز آپ طولانــــــــــــــی کوک شل/
و توجیــــــــــــه یک ما جــرای غلط
به سبک فلاطون..........جهــان مثل
مرا از جراحــــــــــــــات مصنــوعیم
به گرگ آهوی شانه هــــــــــایت ببر
از آجـــــــــــــــر نما کردن خـــواب ها
به ده بـــــــــــــــــاغ دیوانه هایت ببر
به چل میــــــــــــــخ چار استخوان منی
که انسان نــــــــــــــــا منتظر می شود
/ کلوزآپ چل تکــــــــــــــــــــه ی چادری
که تا آخرین گریــــــــــــه سر می شود/
...
...
...
نخ ناملایم..........جهان گشـــــــــــــــاد
زنی دامنـــــــــــــــش را به تنبــــــور زد
از اقــــــــــــــــــــلیم گـــمنام پیژامه ها
خودش را به صبح نشـــــــــــــــــابور زد...
خنده های تو منتشر شده باز
در لعاب غلیظ آییـــــــــــــــنه
باز بشقاب دستهایــــــــــت را
چیده ای روی میـــــز آییـــنه
سوپ جو گندمی موهــــــــایم
در عرق ریــــز میکرو ویو جهان
انتشار جزیـــــــــــــــره ای آزاد
انفجـــــــــــــــــــار انار در آبــان
خنده زنبـــــــــــوری عسل ناکت
روی اضلاع مـــــــــــــن دراز شده
هر کجای شبـــــــــــــــاهت خانه
خنده هــــــــــای تو طاق باز شده
از خطوط برهنــــــــــــــــه آزادی
هر چــــــــه را خواستی به باد بده
سادگی های ذهــــــن و ذائقـــه را
به قضایـــــــــــــای کهنـــه یاد بده
یک نشانه...فقـــــــــط کمــی کلمه
یک سر خط خطی...جــــــهان تمیز
و نقاطی کبود و ...آدمـــــــــــــــــها
شوک ماهیچه...در دوایر لیـــــــــــز
دامنت در کشـــــــــــــاله های سبک
اتفاقی عجیــــــــــــــــــب خواهد شد
توی خیاط خانه های جــــــــــــــــهان
دکمه های تو سیـــــــــب خواهد شد...
انسان قلندر است...(و باران بیمنـاک
توی طبق به باغچه تقدیم می شود)
انسان قلندر است...اناری که عاقبت
تلخاب رنج از جگــرش جیم می شود
انسان کبوتر است...(و گه گاه یک نفر
شک می کند به صفحه ی شطرنجی جهان)
انسان قشنگ می شود از آشتی چشم
با آبرنگ سرمه ای ناف آهـــــــــــــــــــــوان
انسان دروغ نیست...(توبا خون دستباف
بر دار فرش کرده ی میـــــــــدان پا به زا)
انسان دروغ نیست...که خاکستـــر کلاغ
گل داده پای پرســـــه ی گیج شرابـــها!
خمیازه ات هوای مرا سرد می کنـــــــــد
باد از تمام روزنه ها می چکــــــــد به من
دست کسی به صورتم آواز مــــــــی زند
دنباله می دواند از این شعـــــــر...پیرهن...
وا داده ام به آتـش سرسرخ خانگی
بر میز خنده های بلورم ترک تــرک
سالاد خامه خون و کباب زنــــانگی
این روزهای خلوت و این مغز لعنتی
زیر فشار رج رج و کور کتــــــــاب ها
یا عطر لوبیا که تقاضای ساده ای است
یا نان حرف مفت تنــور کتــــــاب ها
چیزی نمانده تا که برایش...به خاطرش
ماتیک صورتی بکشـــــــم روی آینـــــه
پژمرده خانه باغ من و تیغ بر شـــــــده
دیوان شعر حافظ و ابـــــــروی آینــــــه
"زنده به گور""صادقم"انگار و از خــودم
هی می شوم برهنـه...که هی اشتباه کن
تا پاکت سیانور مـــــــــــــــن باز می شود
گل می کند ترانه که..."مامان نگاه کن..."...
همین که مستی دنباله دار بی سر و تــــه
همین که باد به چارووق ما بمالـــــــــد تن
همین که مکث نباشــــــــد درون پیــرا هن
چــــه بوسه در بغل اتفـــــــاق نازک اشک
چــــه یـــــــــــــار در ته آیینه های پا در می
بلند می شوم اینبـــــــــــار از جراحت مرگ
گلاب می شود اینبا رنامــــــــــــــــرادی ما
مرا برون بکش از فلـــــــــــس های بی دریا
مرا لگد کن از ایــــــــــــــــن لایه های دیوانه
بگیر تاک مهیا...بگیـــــــــــــــــــر رقص روان
بگیر...صیقل الــــــــــــماس لا به لای تنت
بگیر...از شبح کاج هــــــــــــــــــا ولو شده ای
دوباره بـــــــــــــــــــــاز به میدان گرد بی باران
همین که گور من این جاست در خیابان ها
همین که نیست کسی جز جواهرات لجن
همین که نام تو زیباست در برهنگـــــــــــی ات
بر آستانــــــه ی من...ها...برآستانه ی من
چرا نمی رسد ابعـــــــــاد این سیاووشان
به نیمــــــه های پرآشوب و تلخ سودابــــــــه
نگاه کن...بــــــــــــــــه تماشای دختران بلند
.
.
.
همین که اول دیــــــــــــوانه ات حریص شدم
تو ریختـــــــــی به سبوی جهان و خیس شدم...
ولم کنید
هبه ام کنید
به این خالکوب سفت
که می رسد تا کجاهای تنی
که راه بی رهرو
خیابان طویل تاریکی است
نگران دمش نیست
سنجاب کوچکی
که در تله برگ درختان و مرگ
دچار فراموشی جنگل است
ولم کنید
تنناها تن تن
تنناها یا من
با من ای مجادله روشن
با من ای قرار بزرگ
شره شمعدانی یکدست برآمده
برآستان پر آشوب
تا زحمت شیرین شراب
تن ت ت تن تن ت ت تن
تن تننا
تن تننا
تن تنناها
تن تنناهو...
نه ماه نابهنگامی برآمد
نه پرنده پری ریخت
نه پنجره چفتی چرخاند
نه فرو ریختنی بود
نه بر رفتنی
نه قلبی زد
نه دستی نواخت
نه نان دل سیری
نه آتش دلخواهی
انسان حاشا بود و خاک تلخ
انگار در طشت خون
موری
موری
در طشت خون انگار
نه بادی بود
نه بودی
نه خونی چکید
نه خنده ای
نه پاسخی داشت
نه به پرسش ارزید
مرا دوست بدار
آه
مرا دوست بدار...
که از تکثر میخانه های شهر خمـــــــــــــارم
نگو که فرصت من نیست در شراب تو شستن
پیاله ی جگری را که خون نشانده به کـــارم
سبد دراز کنم تا بهشت کاغــــــــــــــــذی تو
منی که یوسف مصرم منی که باغ انــــارم
بگو دروغ بگو تا محال های نه ممـــــــــــکن
هنوز باده پرستم هنوز باده گســـــــــــــارم
برون نمی زند از بازوان آینه بو یـــــــــــــــــت
هوای قرمز لبخند خیـــــــــــس دامنـــه دارم
مرا ببوس مهیای بادهای عجیـــــــــــــــــــبم
مرا ببخش به رگ رعشه های عشق دچـــــارم
مرا پرنده کن از آسمان و مـــــــــــــــاه بپران
به یاد طوطی هندی به اشتبـــــــــــــاه بپران
نگو نمی شود از تلق نـــــــــان و طاقچه رد شد
نگو نمی شود اسم تـــــــــــــو را دوباره بلد شد...
چنین به نظر می آید که ما در فرهنگ بشری با دو دسته عناصر مواجهیم:عناصر جوهری و عناصر عرضی.
عناصر جوهری آن هایند که خودشان مصداق خودشان هستند.پی نشین و بن مایه اند و انفکاک متعلقاتشان ازآن ها مرادف نبودشان خواهد بود.مثل زنده گی و انسان و کمال و معرفت و عشق و ...
عناصر عرضی اما آن هایند که فرع جوهر به حساب می آیند.یعنی حذف متعلقاتشان از آن ها با آنکه خلل زاست به اصل جوهریشان لطمه نمی زند.مثل مرگ که واقع شدنش جوهر زنده گی را بی رنگ نمی کند و یا دانش که عدم اکتسابش جوهر معرفت را خلل نمی رساند.
به نظر می رسد یکی از بارزترین ویژگی های جهان مدرن آن است که انسان در آن چندان متوجه "جوهرها"نیست.غلبه با عناصر عرضی است.بدین معنی جهان از لایه های درونی خود به سمت لایه های بیرونی و سطحی در حرکت است.میل به داشتن تجربه های آزاد و بی مهار در روابط و جریانات ذهنی و اجتماعی و انسانی شاید نتیجه ی این حرکت خود آگاه و نا خودآگاه از عمق به سطح باشد.
ساحتی که من با آن مواجهم ساحت "زبان " و "بیان " است.یعنی حوزه ی ادبیات.در این حوزه دو جریان نیمه مستقل موازی حیات و حضور دارند:یکی خود ادبیات که "مجموعه ی آثار مکتوب و نامکتوب یک ملت یا یک زبان است که در آدمی ایجاد انفعال می کند."به زبان ساده تر آثار مدون نظم و نثر هر ملت با ویژگی انگیزش احساسات فردی و قومی و جمعی ادبیات آن ملت به حساب می آیند.
دسته ی دوم یا جریان دوم آثاری هستند که "درباره ی ادبیاتند". یعنی نقش عرضی ایفا می کنند. این ساحت گستره ای گونه گون و فراگیر از علوم و نظریات متعدد قدیم و جدید را شامل می شود.دانش هایی مثل بدیع و بیان و عروض و قافیه و دستور و سبک شناسی و نقد ادبی و تاریخ ادبیات و ... که همه "درباره ی ادبیاتند"و نه خود "ادبیات".طرح و تدوین مبانی نظری در باب متون ادبی که امروزه شاکله ی ادبیات آکادمیک ما هم هست باز فرضیه سازی و قاعده پردازی درباره ی ادبیات خواهد بود و نه خود ادبیات.به نظر می رسد پذیرش مطلق این ایده که استواری و حیات یک متن ادبی معلول نظریه پردازی در باره ی آن متن است هم خالی از اشکال نباشد.باید این موضوع به دقت تبیین شود که آیا این نظریه ها از دل متن در می آید یا به متن تحمیل می شود.دیگر این که آیا اعمال این نظریه بر متن ساحت مفهومی آن را قوت می بخشدیا خیر.سدیگرآن که توسل به این تجربه برای پر آب و تاب نشان دادن فضای فکری فردی و جمعی چه اندازه موجبات غفلت از جوهر ـ یعنی نفس آثار ادبی و التذاذ و بهره مندی از آن ها را ـدر پی خواهد آورد؟
متوجه باشیم که در ادبیات هم مثل هر هنر دیگر التذاذ هنری حق مخاطب است.بخش زیادی از این التذاذ هنری را مرهون مستعار گویی و نهانگری و نهفته کاری در حوزه ی بیان و معنی هستیم.آیا چه اندازه محق خواهیم بود با اعمال عرضیات یک جوهر بر آن ـ مثلا بررسی نوستالژیکی شعر یک شاعر ـ فرصت کنکاش و کشف ساحت های تصویری و خیالی و معنایی اثر را از مخاطب بگیریم؟
البته من منکر استخراج قابلیت های بیانی و معنایی متون ادبی نیستم.نمی توانم باشم.چرا که برجسته ترین هدف کلاس های ادبیات دانشگاه خوانش عالمانه و منتقدانه ی متن است.اما نگران فرش قرمزی هستم که در آن هر نظریه با آب و رنگ و جلا و طمطراق ذهن دانشجوی جوان راکه به حکم تربیت ناهمگونش گرایشات سطحی هم کم ندارد آن چنان در گیر کند که دیگر خوانش متون ادبی بی علقه ی اصطلاحات روانشناختی و تعابیر ژورنالیستی برایش معنایی نداشته باشد.
شاید نگاهی به سمت و سوی خیل عظیم تحقیقات و پایان نامه های ادبی دو دهه ی اخیر از منظر آسیب شاختی موید این دغدغه باشد.