خون من روایت آزاد و دیگر گون زنده گی است...
من برآیند آن چه بر من گذشته نیستم. خاطره ی زنده گی حقیر و بسته ای که پشت سر
گذاشته ام و هنوز در آنم چیزی نیست که در پی روایتش باشم.آن چه می بینم و می شنوم و
می کنم شکل باطل و بیمار یک " باشیدن " جبری است.من فقط در عشق زنده بو ده ام و
تجارب عاشقانه ام چیزی است که هرگز برایم پشیمانی نیاورده است...زیرا تنها در عشق
است که یک خون نمی تواند کج فهم و نا راست باقی بماند...
در من بریز صورت ماهت را
در من که مثل سکسکه ای ناشی
از خنده ــ جیغ و بوسه بمستانم
رفتار چشمهای سیاهت را
چون می خزی به هیات معشوقان
در خون سر کشیده ی بد مستم
انگار از تو عالم اندامم
افتاده در صراط کج باده
انگار در بهشت برین هستم...
در اسلیمی مطنطن کاشی ها
در اندوه فرو افتاده ی دامنی
که از قراری سوخته بر می گردد
...انگار عشق...
آتش نیم بند هیزم ها
با بوی پهن نان و ولعی پاک
...انگار دل...
گرگ گری
چسبناک استخوانی
با فضاحت اندو هگینش
...انگار مرگ...
پرنده ای
گلی
و گریه ای
...انگار من...
با بار کاه و گل
و یال سرازیر
تو داری از تبرک بقعه ها
و مزارع ریواس حرف می زنی...؟
می بینی...؟
...نفس بریده کلمات آدم را خفیف می کند...
...باید امشب بروم...
و ماهی ها را رو به دریا می زاید
و آیینه ها را گرد می گیرد
و گریه ها را تاب می آورد
آنکه با دامن قرمزش
بر در گاه نخ نما می نشیند
ــ پیش و پس از مرگ ــ
و در رفتار پرت جهان
برای پدران و پسران نذر می کند
زن است...
دلم می خواد ازش حرف بزنم
از اون که
صرف نمی شه
حرف نمی شه
کم نمی یاد
دروغ نیست
اون که وقت پلنگه
و قهقهه اش
جریان تند چفت شدن و جلو می ندازه
اون که سر زده می یاد
ماه میانه اندام و می کاره وسط شب میدون
و پشت به خشتک آدما می خوابه...
...چراغ کشتگانت کور نیست...
...تو از اعتبار مرگ می کاهی...
...تو با ما...
...از اعتبار مرگ می کاهی...
...کفایت سال و ماه دیوانگانت...
...رنجاب دستار و دامن است...؟
...بگو...
...گرفتن روی و پوشاندن کپل...؟
...ما بادها را به یاد می آوریم...
...خاک من...
...ما بادها را به یاد می آوریم...
...و مرگ انکار دلالت انسان بر انسان نیست...
عشق آفتاب مطلق بود
دنباله ی مغشوش دل
در کمر کش غمگین جهان
ــ خط روباهی که به سگ می رسد ــ
عشق از شراب تو می آید
...
...
...
بشکار و بشورانم ای عشق
بیکباره
یکبار ه
با خونی که به شطح
بر ساحت بی خویشتنی
بر دروازه ی بلند
به خاطر آتش ها
و خاطره ی مرگ ها
و صداها
و نورها
و مذهب ها...
گفتم:من با خونم زنده گی می کنم نه ذهنم...و آدم ها را در تقابل با خودم قضاوت نمی کنم...
گفتم:فکر نمی کنم هرگز کسی برای تربیت ما جدیتی به خرج داده باشد...و چه بهتر...ما مثل دو تا آدم طبیعی برهوت اشیا و آدم ها را بو کشیده ایم و خودمان جوهر خودمان را ساخته ایم...و حالا این جا هستیم...
گفتی:همین...من دلم می خواهد تا آخرین ثانیه ی زنده گی ات زنده بمانی...شوقت به انسان فرو کش نکند...همه چیز در تو توسع یابد...پخته تر شود...اما فروکش نکند...
گفتم:می توانم آرزو کنم که با تو باشم...با هم باشیم...توی خیابا ن های گیج نیم تاریک رگ های هم را بو بکشیم...من یک آدم معمولی باشم... و شعر نگویم...زن جوانی باشم با چشم های درشت سورمه ای قهوه ایش که دو دو بزند روی لب های تو وقتی حرف می زنی یا می خندی...که کی خدایا...کی...رگ هایش رگ هایم را بیدار می کند...دو تا وجود که بضاعتمان فقط به اندازه ی خرید دو تا ساندویچ سرد است که گاز بزنیم توی پیاده روی تاریک خلوت...بعد جهان ما را بکشاند به گوشه ای...یک جای دنجی...سکوت کنیم...آهسته حرف بزنیم...درباره ی تو و ابعادت...درباره ی من و ابعادم...درباره ی انسان و ابعادش...درباره ی جهان و ابعادش...
گفتی:چقدر سنتی بودن برای تو قشنگ است...یک لباس زنانه ی قجری پوشیدن...با چارقد قرمز پولک طلایی...و گونه های بدجور سرخ...و دو تا چشم درشت سرمه ناک...و عشوه ریختن...به سبک یک نجابت شرقی...
گفتم:امروز که داشتم ظرف می شستم فکر می کردم گاهی یک روح پر ظرفیت مثل طبقه ی دوم یک خانه ی متروکه ی تاریک است...همیشه می دانی که آن تو چیز های جالب و شاید گرانبهایی هست...همیشه وسوسه ی کشف آن جا در تو هست...همیشه می ترسی...دلت می خواهد یک نفر را همراه بیاوری...یک نفر که بد جنس نشود...تو را لو ندهد...تقاضای مالکیت مکند...فقط بیاید که تو در آرامش او پرده ها را کنار بزنی...اتاق ها را بکاوی...برهنه کنی...کشف کنی...یک نفر که خودش بلد باشد...که تو را برهنه کند...که کشف کند...یک نفر که به تو منجر شود...
گفتی:امشب جایی بودم که کمتر کسی بود...شاید هم هیچ کس نبود...دنج بود...جایی برای حاجت خواستن که صندوق کوچکی داشت برای بر افروختن شمع...اولین شمع را برای تو روشن کردم...گشادگی های بزرگ در راه است...
گفتم:تشنه بودم...بیدار شدم که آب بخورم...فکر کردم که لابد آن جا چراغی را روشن گذاشته ای...
گفتم:من به جهان رنگ می دهم...گاهی می زنم به خیابان...پناه می برم به جنجال آدم ها...می بینم چقدر منتشرم...توی همه ی خط چشم ها...توی دستکش ها...روی پل عابر پیاده...توی کاخ سفید...هر جا که جلالتی هست...هر کجا که انسان مرارتی دارد...توی خاطره ی دریای جنوب...کرک پشت لب دختر های فقیر...شهوت تیز پسر های جوان...روی شاخ گوزن ها...جایی که شجریان می خواند...لوپز می رقصد...ریکی هم جنس بازی می کند...می بینم من همه جا هستم...منتشرم توی هشت ضلعی جهان...و دلم می خواهد به اولین نشانه بگویم...ببخشید من خدا هستم...
گفتم:چقدر یکسویه شدن برایم سخت است...سخت شده است...می دانم چرا...این قدر توقعاتمان را از آدم ها بالا می بریم...یا این قدر باهوش می شویم در درک زوایای دوست داشتنی و دوست نداشتنی آدم ها که متلون مزاج به نظر می رسیم...لعنت به با هوش بودن...یک جور تلون مزاج انسانی که البته کارش فرو کاستن آدم نیست...
گفتی:بازی مطابق قرار دادها و مسوولیت ها آدم را ثبات می دهد...و ثبات یک جور مرگ مغزی ناشناخته است...
گفتم:با این که هفت عدد مقدسی است ولی دلم نمی خواهد به هیچ تقدسی محدود بمانم...توی جهان حدود کسی را نمی شکنم و برای کسی حد جاری نمی کنم...من سادگی مطلق خودم هستم...توی آن کوچه ی تاریک بی رهرو...
گفتی:وقتی جسور می شوی...و نامت را به اولین رهگذر می گویی...و دستت را چنان دراز می کنی برای فشردن دست کسی که انگار دروغی در کار نیست...خط چشمت را می گذاری در معرض التماس کسی که نمی شناسی ولی می شناسیش...تازه می شوی...بی مرگ...تازه بی مرگ می شوی...
گفتم:فردیت جسور من...در رد همه چیز...در اثبات خودم...کله شق...و دیر یاب است...فردیت جسور من...خطی خاکستری از من به جا می گذارد...که فردیت جسور تو را خشنود می کند...و این مبارک است...
گفتم:این ناشناختگی بین من و تو که حالت خفیفی از تجرید هست را دوست دارم...ببین...فقط یک زنانگی محض...یک مودت غلیظ به آفتاب و صبحانه و بستنی و پلک...فقط یک گشادگی خوندار در تحمل جهان...فقط یک زنانگی محض می تواند به نجات جهان بیانجامد...
گفتی:یک چیزی...من می گویم عشق از عاشقانه مبارک تر است...
گفتم:دارد چه عادت غم انگیزی می شود صدای تو...دارد چه عادت غم انگیز نا بر آورده ای می شود...صدای تو باید حراج باشد...ارزان باشد...از دست فرو شی ها بشود آن را خرید...گل توی باغچه های کوچک پیاده روها...که بشود زود چید...و قایمش کرد...و برد به خانه...و نشاند توی لیوان آب...و پایش قند ریخت...
گفتی:یک چیزی...
...بعد هم اندکی باران آمد...
...امروز به افسون و هنگامه زنگ زدم...هر سه تایمان گریه می کردیم...انگار چیزی از ما توی سالن شب پیش جا مانده...نت ها...نت ها...دورم چرخ می زنند...چقدر این دو قطعه را دوست دارم...یک جور غم انگیزی عاشق شده ام...
...شب روی تخت...ماه می زد...این بیت ها را گفتم که معلوم نیست بخواهم ادامه بدهم...خدایا...من در تسخیر عشق هستم...و این بیت ها که ادامه های دف نوازی است که تا خانه و تختخواب و خودم آورده امشان...
...شب شدید گرفتم...کمی چراغ بیاور...
...فشرده در برهوتم...بخور باغ بیاور...
...بزن به من ...بتکانم...که من جنون جهانم...
...بزن به باده...بزن...عشق اتفاق بیاور...
...پر پرندگیم می زند...به هند سفر کن...
...برایم از دل این قصه مرگ داغ بیاور...
...
...
...
...
...
...
...دلم می خواهد بروم پیش در آمد براهنی بر کیمیا و خاک را دوباره بخوانم...کسی نیامده بود...توی آن سالن بزرگ با گنجایش چهارصد نفر بدون صندلی خالی...از آن ها که من می شناسم...کسی نبود...و من هم چیزی از کسی در خود نداشتم...این واقع مطلب است...سبک می زدم...مرگم در رسیده بود...وه...دوباره می خواهمش...
خطوط نازک اندامم
که گویی از انگورستان
شراب بوده سر انجامم
شراب می شود این خط ها
که دست خیس تو بر آن هاست
شراب می شود این ها که
لب حریص تو بر آن هاست
شراب می شود این ناله
که در من از نفس افتاده
و میوه ی پلکم...انگار
از خمار خوب رس افتاده
پس از همان...پس از آن هر چیز...
فرو کشیدن آزادی
در انحصار تو جان کندن
و رنج بردن از شادی
دوباره منطق مردانه
نظر به مشکل زن دارد
شراب می شود این گریه
که لحن خوشگل زن دارد...
جستم...زدم به چشمه ی ساقی
در طشتک جهان معاصر
قربان یک کرشمه ی ساقی
قربان هر پدیده که ذاتش
قائم به ضد حال نباشد
از علم تجزیه نپذیرد
ماهیتش رئال نباشد
از ناز دلبرانه گرفته
تا سیب شعرهای " مصدق "
از شهر پشت آب " سپهری "
تا آرزوی باد موافق
چیزی که مثل زنده گی ما
محصول حذف ذهن نباشد
یک اعتبار عاریه مثل
شعر پسا مدرن نباشد
پتیارگی جان جونده
چیزی که رهن و رنج نباشد
یک آتش برهنه که در عرف
نامش تب قولنج نباشد...
کسی که باغچه را می خورد به جای انار
برای باغچه اندوه خیس می بافد
و لای باغچه گل خشک می کند...گاهی...
و خون باغچه را می کشد به چشمانش
و دست باغچه را می دهد به دست کلاغ
و شکل باغچه را طرح می زند...هق...هق...
و شیر می دهد از سمت تند پستانش
به باغچه...
..."و خاک باغچه خونی است"...
باد پلنگ پاپی آهو چراغ هاست
حالا که می به مخمصه افتاده...ماه من...!
"بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم"
حالا که عشق از خودش امساک می کند
ناز تو را از آینه ها پاک می کند
یکجور که تحیر تاریخ گل کند
"خون مرا به چاه زنخدان یار بخش"...
...........................................................................................................................................
پ.ن.دو مصراع داخل گیومه از حافظ است. مصراع دوم.یکجور برداشت معنایی آزاد هم هست..
...مادرت یک فیلسوف نیست...مادرت این طور تعریف می شود: یک مشت استخوان دوار که محصول و محصور شرایط دردناک زیست محیطی است...مثل همه ی ایرانی ها...
مادرت از نسل های سوخته است...پرورده ی مشی و منشی که ذات مترقی را می میراند...مادرت یک منطق مستمر است که می کوشد تو را از خون فاسد عبور دهد تا متولد شوی...و یقین دارد که خودش از این خون فاسد جان سالم بدر نخواهد برد.
...دارم این ها را از سر نا امیدی می نویسم...
می دانم که خواندن کتاب های خوب...دیدن فیلم های ناب...تماشای جهان مترقی آزاد در چهار دیواری خانه...و بعد زحمت فراموش کردن آن ها در محیط خارج از خانه ــ جایی که خیال می کنی اجتماع و جنب و جوش آدم ها منشا برکات علمی و اخلاقی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی باید باشد و نیست ــ تو را هم آزار خواهد داد...می توانی توی مدرسه هایی که نظام آموزشی منفعل ناکارامد تحمیلی بر آن ها ذائقه ی ذهنی تو را کور می خواهد تا مدارج بالای علمی ترقی کنی ــ اگر چه من ترجیح می دهم که تو یک انسان شریف باشی که مثلا در کاشت و پرورش گل ها تخصص دارد ــ و امیدمن این است که تو ناگزیر نیستی زنده گی ات را مثل یک توجیه سپری کنی...
تو می توانی معترض باشی که من در قضاوت آدم ها و محیط اطرافم بی ملاحظه ام...اعتراف می کنم که من هم یکی از آن هایم...یاد حرف " جلال " افتادم که:"همه ی ما حیوانات پلیدی هستیم که در مطاوی نوبت و زنده گی خود می لولیم و هیچ کس از دیگری بهشتی تر نیست"...
ما امید باز یابی بسیار چیز ها را از دست داده ایم...زنده گی در اختلاط تهوع آور فقر و مطالبه و استبداد مدرن و دموکراسی تحریف شده در اجتماعی که همه ی ارکان آن متاثر از نوعی دگماتیسم اعتقادی است به موحش ترین وجه ما را زمین گیر کرده...جایی که تو در آن می توانی ادعا کنی مادرت مقدار کمی صبحانه است و میزان معتنابهی تنهایی و تهوع بالا آوردن همه چیز در نا مهربانی این روز ها...این را نوشتم که بگویم...تو به چیزی مجبور نیستی...
تا خنده ی دلبرانه..........ساقی ها
بیرون زده از ردیف آوازم
در خلوت شب صف اقاقی ها
این دکمه ی اول است..........بازش کن
تا از تن تو چراغ بردارم
تا کسری حدس های خیسم را
از وسوسه های داغ بردارم
تا بر گیرد از آتش رگ هات
انگشت عرق نشسته ام.........سهمی
این جور که لابلای من گیجی
این دکمه ی دوم است..........می فهمی..........؟
این دکمه ی چندم است...؟......من مستم...
این دکمه ی چندم است...؟......تو مستی...
می خواهم باز چیز بنویسم
تو صفحه کلید زنده گی هستی...
من و از اون بالا چی می بینی؟
یه احمق؟
که شامش و تنها می خوره
تنها می خوابه
و رک می میره؟
راستش و بگو خدایا
من که ساحت مقدس ندارم
من یه خر پرنده ام
وقتی می لولم تو کتابا
که یادم بره چراغا خاموشه
وقتی قلندر می شم و
لبخندم و اشانتیون می دم
به آدمایی که زیر نئون برق کرم پودرم گرفتدشون
وقتی شبا
پتو رو می کشم رو سرم
که دختر کوچولوم نفهمه
مزاج تباه جهان
مامان خر پرنده شو این جور به گریه انداخته
راستش و بگو خدایا
چقد بهم می خندی...؟
...و اما شعر...
در اردیبهشتان آذر صفت / چه در یوزگی های نا خواسته
انیران از انگبین فربه ناک / فروغ شرابان ما کاسته
کجا آن تهم ناکی تازه زین؟ / به هرای زرین رخشش سمر
که از سم تکانیش هفتاد گز / بلنگند بیجان شغالان گر
کجا آن غریو کهن کار پاک؟ / "به نام خداوند جان و خرد
نبینم که خوشناکی دشت را / خرد سوزی ناکسان می چرد
نبینم به ایران جز آزادگان / بر اورنگ پر مایگی گاه جو
همه داد گستر، همه رای مند / دهش دست و دلخواه و پاک آرزو
نه تهمینه پیچان مرگ پسر / نه بیژن به چاه و منیژه دژم
نه سودابه بی پاسخ آتشی / نه موی فرنگیس بسته به غم
ننالند به آفرید و همای / به تابوت قیرین اسفندیار
پشوتن نپیچد ز درد گران / کتایون نگرید به افسوس، زار
من آنم که از آتش دیر سال / پی افکندم از نظم کاخی چنین
به خرگاه فرهنگ مهتر ستون / سرش آسمان سای و بن در زمین
پس از سال سی رنج های گران / مبینام بر فر و فرهنگ چیر
تبهکار مردم، تبه خواه قوم / به نامردمی چست و بر بد دلیر
منم آن بر آورده کاخ بلند / که از باد و باران نیابد گزند
بسی رنج برده در این سال سی / بسی رنج برده
در این سال سی"...
دموکراسی،به آن معنی زمانی محقق می گردد که مردمان آن حوزه ی جغرافیایی یا تاریخی دموکرات، سخن درست گفتن و درست سخن گفتن را آموخته باشند...بنابراین وقوع شکل راستین و نتیجه بخش دموکراسی،پیش از این که به نهادهای سیاسی موکول شود متوجه نهادهای فرهنگی و مدنی است...
فکر می کنم برای حصول چنین دستاوردی باید دموکراسی را در گام اول از طریق گفتگوهای درون گروهی تجربه کنیم...یعنی در موقعیت هایی افرادی با میزان هوشمندی و ادراک انسانی همسطح که در حرفه و موقعیت اجتماعی و تحصیلی هم همترازند با یکدیگر گفتگو کنند...سهم نخبگان در الگو سازی جریان گفتگو بسیار است...
تمرین دموکراسی های درون گروهی به مرور جایگاه هر طیف یا طبقه ی اجتماعی را در آن نظام دموکراتیک مشخص می کند...ممارست در وقوع و تجربه ی این گفت و شنود ها امکان و ظرفیت پذیرش ایده ی برتر را در افراد تقویت خواهد کرد...بنابراین فکر می کنم در یک جامعه ی دموکرات محوریت با جریان های راستین اندیشه و عقل بشری است نه با سلایق فردی...
...........................................................................................................................................
...مولوی،مثنوی را با دعوت به سکوت آغاز کرده است...خطاب مولوی البته یک خطاب انسانی،لامکان و لا زمان است...حتی حس می کنم مولوی در این آغاز لحنی عتاب آمیز دارد...بشنو...
اصرار به گفتن...اصرار به شنیده شدن...زنده گی را آن قدر شلوغ کرده که به نظر می رسد قوای ما حساسیت خود را در استنباط صحیح و کامل فرایند ارتباط از دست داده است...مقصود من از ارتباط البته شکل فراگیر و همه جانبه ی آن است و جنبه های متعدد حیات انسانی را شامل می شود...همه چیز از بطن به سطح آمده...فطرت انسان با ذات زنده گی قهر کرده است...چنان که خرد جمعی خاصیت حکیمانه اش را از دست داده...مولوی اما با خودش و جهان در آشتی است...
...........................................................................................................................................
...نحوه ی چینش نت ها در مقام های دف فرصت یک مغازله ی ممتاز را برای هر دو یا چند طرف ماجرا فراهم می آورد...معمولا مقام با ریتمی سنگین و کند آغاز می شود...مثلا یکتم یا یک تم بک...این ریتم سنگین ذره ذره قوت می گیرد...و باز معمولا در دو یا سه خط مانده به پایان قطعه به اوج می رسد...جایی که چکاچک و فوران نت ها،تجزیه ی کلیت واقعه را برای حساس ترین گوش ها هم نا ممکن می کند...این یکپارچگی تفکیک نا شدنی تمام جان و جسم نوازنده را برای تحققش به خدمت می گیرد...در میزان آخر قطعه هم دف نفس های سرخوشانه می کشد...یک جور که بی تردید خودش و نوازنده و مستمعش را کیفور کرده است...
اما زیبا ترین پایان برای یک قطعه ی دف نوازی یک نت تم همراه با نفس به شکل خفه است...که برای من وقوع یکباره ی مرگ از آواهاست...چنان که دیگر هیچ صدایی از تو به گوش نرسد...
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...این شعر خیلی کوشید که کامل باشد...بادمجان هایم را سوزانده...مرا از پله ها انداخته...من در تسخیرش بوده ام...اما نشد...ادامه های این شعر ممکن نبود...امشب بعد از چند ماه وادارم کرد که بپذیرمش...مقهور شدنم را دوست دارم...در برابر چیز هایی که دوستشان دارم...
...نیمه های بلند دی ماه است...؟ یا پرستو کشان فروردین...؟
...که زنی گفت: وه...چه بسیارم...که زنی گفت با خودش...غمگین...
...من به پا بوس سرو ها بروم...؟ تو کجای جهان دراز تری...؟
...توی اقلیم شعر های خودت...؟ یا نگارینه های هند و چین...؟
...من ببوسم سه ضلع پنجره را...؟ تو نفس می کشی به آسانی...؟
...تو نگفتی که عشق،معشوق است...؟ تو نگفتی که عشق یعنی این...؟...
..........بیاید عشق بتکاندش..........
..........بیاید عشق بشوراند..........
آن برکت های موازی
در خلجان نفس های تو
آن وعده های رو به شک
آن همه چیز ها
که تو را به ایجاد زن متهم می کند
به ایجاد من
..........بیاید عشق ببیند..........
..........بیاید عشق قضاوت کند..........
این تسمه را بکن..........این بند ها را..........
قلب گوشتی من را
خون تلخ تمنا پمپاژ می کند
به سمت خشکیدن درخت لیمویی
که سرشت غمگین خودش را دارد
..........بروم دور بزنم..........
..........اما کجا.........؟
..........بگویم بیاید..........
..........اما کی.........؟
آن قدر یادم هست
که وقت کاویدن تو
از جهان باز ماندم
از جوراب هایت
که پاکوب رفتن هاست
به سمت ها و نشانه ها
و چادر های حریر اسود
وچشم های خمار
..........بیاید عشق بیاید..........
..........بیاید عشق تمامش کند..........
با مردمانش...رنج کش تر ها
با زخم هایش...زخم...فی الواقع
با موکشان تلخ مادرها
..........در تاکسی هستم به سمت تو..........
..........این یک روایت هم که باشد...باز..........
..........از شش جهت مردود خواهد بود..........
در عسرت انسان اگر هستی
دنباله ی شعر مرا قی کن
یا توی دالان های بی دهلیز
مرگ خودت را هی ترقی کن
..........در تاکسی هستم به سمت تو..........
..........این یک روایت هم که باشد...باز..........
..........از شش جهت مردود خواهد بود..........
دالان بی دهلیز در نقشه
با چشمه های تیره ی آبی
با آهوان رنگ و رو رفته
با رنگ روغن های قلابی
..........در تاکسی هستم به سمت تو..........
..........این یک روایت هم که باشد...باز..........
..........از شش جهت مردود خواهد بود..........
در تاکسی هستم...و مجری:"...آآآی...
ایرانی...!ایران کشور خوبی است..."...
پس من چرا حس می کنم انگار
در مقعد جغرافیا چوبی است...؟!!!
...این آتش را بس کنید.
...هر جور که می شود...
...با خفه کردن ما...
...یا له کردن خودتان...
...تمامش کنید.
...این سو ختن ذره ذره...
...بر سر سیخ تلخ...
...که از ما خون می چکاند...
...بیاموزید که ما را یکباره ببلعید.
...دشمنی های مهربان را بیاموزید.
...بسش کنید.
...بگیرید ببرید.
...این کمانچه و......روسری من.............................................................................................
...این باد و......این اتاق و......این خونم...................................................................................
....این حروف الفبا و......وقت خوش داستان...........................................................................
...این چای تازه دم................................................................................................................
...بگیرید.
...این پرده......این گذار......این معرکه....................................................................................
...این چاشنی......این کلید و کفش ها....................................................................................
...بروید.
...
...
...
...وااای......از خشم به تو می آویزم...
...تنها تو می توانی...
...با اندام روشنت...
...مرا بخوابانی...
...تنها تو می توانی...
...چنان هار باشی در مزیدن من...
...که یادم برود...
...من زن جهان محتضری هستم...
...لای نامرادی اشیا...
...توی پنج ضلعی غمگین جهان...
...ا...ن...س...ا...ن...
تنها تو می توانی این زن را...
...این زن را تنها تو می توانی...
...به
زن...دگی
باز گردانی...
.................................رقصا...!مرا ببخش به تاریکیم..........................همین............................
...........................................شکل پرنده در کفن باد خوشتر است..........................................
....................................چندان که سمت مشکل من زیر بوسه هات.......................................
...................................آنسان که خون زخمی ما توی آستین.................................................
.........................................انگار از تردد غمگین این قلم.........................................................
.........................................بر صفحه های باز تو زاییده می شوی...........................................
...............................انگار پاپتی شده ام در گوزن ها...............................................................
.........................................مویت به خوابهام بلوط تنک زده..................................................
........................................انگار استوا به شمال تو می رسد..................................................
...............................رقصا...!غمی به آخر این شعر نوک زده..................................................
بشری ـــ شرقی...گاهی...
...سلام...
وقتی به همسالان و دوستان جوانترم نگاه می کنم...همان گاهی که به یکیشان رجعتی آن ـ
ـقدر جدی دارم که به ادامه اش مصمم می شوم...تازه می فهمم جهان چه اندازه به مابدلحن
و کج مدار بوده است.
قریحه ی پر خون و استعداد بالنده ی خودم و دوستان جوانم ــ نگویم کمتر دیده ام...حال آن که
هرگز ندیده ام ـــ با اسباب و امکانات موجود برابر باشد.البته که معلول عوامل بسیاری است.
اما در ما...در همه ی ما...لا اقل همه ی کسانی که هستی قابل عرضی دارند که من بدانها
متمایلم و با اندکیشان به شدت متجانس...یک چیز فرخنده هست که مایه دار و امید آفرین هم
هست.
همه ی ما به فاتح شدن معتقدیم و بر جای گذاشتن "موخره" ی در خوری که رگ و پی جهان
را از خون تازه ی ما بیاگند.پراکندن ذاتمان در گوشه و کنار همدیگر ــ حتی به قیمت گزاف بی ــ
ــ قاعدگی ها ــ که راه رابرای فروکش کردن خلیان های جسم و جان و کسب ادراکی متعادل
و متناسب و برازنده از جهان لا اقل برای نسل پس از ما هموار می کند.
توی موقعیتی که کسی نیست برایمان دعا بکند...توی زیر دریایی بن بست و نا امنی شتابکار
این دریا...که نفس به هوا چنگ می زند...توی این گسیختگی لجن که اجتماع و اقتصاد و ارتباط
و آدم ها را قورت داده است نسل ما ــ که دیگر آن قدر ها هم جوان نیست ــ به قیمت خودش
پا بر جاست و برای سال پیش رو این خرسندی خنده آوری نیست...
مارینا تسوه تایوا یکی از چهار شاعر بزرگ روسیه در قرن بیستم است.مدمک گولین،شاعره ی ایرلندی در مقدمه ی کتاب "شعر زنان جهان معاصر"می نویسد:"...تسوه تایوا مرا شیفته ی خود می کند،زنی با یک دختر مرده در جنگ و یک دختر جان بدر برده از قحطی که سهم خود را از ادبیات و بیکرانگی،با جسارت و شجاعت بسیار،در گوشه ای از میز آشپزخانه به چنگ می آورد...".
آن چه در مورد او حیرت انگیز می نماید،این است که به موازات تلاش های خستگی ناپذیر برای تحقق بخشیدن به نبوغ درخشان و بی همتایش در تمام طول زنده گی،مسوولیت های طاقت فرسای زنانه را نیز بر دوش کشید.
زنده گی سرشار از رفاه و تنعم او در ۱۴ سالگی با مرگ مادرش که پیانیست معروفی بود رنگ دیگری گرفت.خود او در این باره می گوید:"بعد از از دست دادن چنان مادری،من تنها یک راه پیش رو داشتم:شاعر شدن".
در ۱۸ سالگی در حالی که از شهرت قابل توجهی برخوردار بود با سرگئی افرون،شاعر و نویسنده ی ۱۷ ساله پیمان زناشویی بست.آن ها صاحب دو دختر شدند.
مارینا کمی بعد نخست رابطه ی عاشقانه ی کوتاهی با اسیپ ماند لشتام و سپس رابطه ی پر جذبه و کشش و شهوت آلودی با شاعره ی شهیر سوفیا پارناک برقرار کردکه افرون را سخت رنجیده خاطر کرد و پیوند آن ها را در معرض خطر جدی قرار داد.
با شروع جنگ جهانی اول افرون به ارتش سفید ملحق شد.مارینا به مسکو بازگشت.اغتشاش عمومی ناشی از شروع جنگ داخلی مانع پیوستن او به افرون شد و آن ها به مدت ۵ سال از یکدیگر دور ماندند.در اوج قحطی مسکو مارینا ناگزیر شد دو دخترش را در پرورشگاهی دولتی بگذارد.آلیا بیمار شد اما دختر کوچکش ایرینا در زمستان ۱۹۱۹بر اثر گرسنگی در همان پرورشگاه جان سپرد.
در۱۹۲۲وقتی تسوه تایوا شنید که همسرش در پراگ زنده است تصمیم گرفت به او بپیوندد و به این ترتیب وارد مرحله ی طولانی تبعید خود خواسته شد تا شاهد زوال شهرت زود رس خود باشد.
تسوه تایوا همواره محکوم به دست و پنجه نرم کردن با مشکلات روزمره ی زنده گی از قبیل خرید و پخت و پز در شرایط دائمی فقر بود،در حالی که به تنهایی سرپرستی دخترش آلیا و پسرش گئورگی را که سال ۱۹۲۵ به دنیا آمد به عهده داشت .با همسری که به ندرت از چنگ سل رهایی می یافت.در نامه ای به یکی از دوستانش می نویسد:"هیچ فرصتی برای فکر کردن ندارم.تمام مدت اسیر کارهای روز مره ای هستم که ذهنم را متلاشی می کند.من فقط در یاد داشت هایم خودم هستم و در پیاده روی های انفرادی(که بسیار به ندرت پیش می آیند)،همه ی زنده گی ام بچه به بغل بوده ام.
پس از تیر باران شدن شوهرش و دستگیری دخترش آلیا به جرم جاسوسی برای رژیم شوروی مارینا به همراه پسرش به یلا بوگا پناه برد و در آن جا در سال ۱۹۴۱ خود را حلق آویز کرد:
وقت خاموش کردن فانوس است
بر فراز در...
سرشت عاصی و جان شیفته ی او که جز حقیقت گویی را بر نمی تافت،بسیاری از معاصرینش را با او دشمن کرده بود.در عین حال نبوغ تردید ناپذیر او ،تعدادی از بزرگان شعر و ادب روسیه و آلمان را در رده ی دوستان صمیمی و همیشگی او قرار داد.
در۱۹۲۵ شعری عاشقانه نوشت و به پاستر ناک تقدیم کرد.تازه ده سال بعد با او آشنا شد.پاستر ناک سال ها بعد درباره ی او گفت:"مرگ تسوه تایوا یکی از غم انگیز ترین حوادث زنده گی من بود.او در دوران ظاهر سازی ها،صدای خود را داشت:کلاسیک و انسانی.او زنی بود با روحی مردانه".
در جوانی به علت برخورداری از تندرستی و نشاط فوق العاده فاقد زیبایی رمانتیک بود.در نامه ی درد ناکی به یکی از دوستانش نوشت:"دوست داشته شدن ،هنری است که من هرگز در آن مهارتی نداشته ام...".او می گفت:"عشق مردی که خود من ،زن اندرون مرا دوست می دارد،همچون هدیه است.اما عشق مردی که "من دیگر"مرا دوست می دارد دین سنگینی است که من هرگز قادر به ادای آن نخواهم بود".
تسوه تایوا همانگونه از شعر سخن می گوید که امیلی دیکنسون در نامه ی معروفش خطاب به توماس هی گینسون نوشته است:"اگر نوشته ای را بخوانم که خون در رگانم منجمد کند چندان که هیچ آتشی نتواند گرمم کند،آن نوشته را شعر خواهم دانست.اگر نوشته ای بخوانم و دیگر سرم را بر گردنم احساس نکنم،یقین خواهم کرد آن چه خوانده ام شعر بوده است.این ها تنها راههای شناسایی شعر است.جز این ها آیا راه دیگری هم هست؟".
تسوه تایوا به هیچ وجه به خاطر چنین سرشتی به خود نمی بالد.جایی می نویسد:"...در محکمه ی وجدان برای من بخشایشی وجود ندارد.اما اگر روز قیامتی برای کلمه وجود داشته باشد،تنها در آن محکمه است که من بی گناه شناخته خواهم شد..."...
حقیقت را می دانم من ـــباقی همه افسانه است
هیچ ملتی هیچ کجای زمین نیاز مند جنگیدن نیست
بنگرید ـــ غروب است،شب آرام آرام از گرد راه می رسد
چه دارید بگویید ای شاعران،ای عاشقان،ای نظامیان؟
باد آرام می گیرد اکنون،خاک نمناک پوشیده از شبنم است
توفان ستارگان فرو می نشیند در آسمان
و به زودی،همه ی ما زیر خاک آرام خواهیم گرفت
مایی که روی آن هرگز امکان آرمیدن را ارزانی یکدیگر نداشته ایم...
...و باد بادک ها در بداهتی عریان...
زدم به قیچی از اعتبار تلخ خودم
...و باد هروله می کرد در اتاق جهان...
کنار پنجره هستم و آب می نـــوشم
و سیر می کنم انگار در تباهی هـــــا
و چشمه را ساسون می زند کسی...دارد...
برای کنترل قد شاه ماهـــــی هـــــا
"نمی توانستم...دیگر نمی توانستم..."
پرندگی ها افســـون بی اثر شده بود
"صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یاس من از روحم وسیعتر شده بود..."...
اصرار کسی ریخته تا بیخ گلویـــــم
در کوچه ی بی مصطبه از باده ی بیجا
دف می زند انگار بت غالیه بویـــــم
من ناز نمی دانم معشــــــوق بریزید
تشویش بخشکانید...انگـــــــور بیارید
من مکث نمی فهمم یک رقص قلندر
از چله نشینان نشابــــــــــــور بیارید
کفتر بتکانید که لیلایی آهـــــــــــــــــو
در بادیه دیـــوانه و در هروله تیز است
اینبار که ابعاد من از عشق قشنگ است
اینبار که ابعاد من از عشق تمیز است
...
...
...
باران زده ای باز به موهای قشنگت
تا رقص بچسبانی بر دامن خیـــسم
تا باده بیاندازم و در عالم مستــــــی
از شکل شکر ناک تو انگشت بلیسم...
ـــ عاریتی از تهوع اشیا در آلبوم عکس جهان ـــ
وقتی
از اضافات یاخته هایش
هنگام دفع
یک عشق کم خون می آفریند
ـــ من از خودم حرف می زنم ـــ
تنها تو
وقتی از آینه بر می گردی
و منطق موهایت
از ادراک تند پوست یک زن درهم است
تنها تو
وقتی لنگ روی لنگ می اندازی
و پشت به ترانزیستورها
قهوه ات را میل میکنی
من به چیزی ایمان می آورم...
شعر(۱)
...عشق مطلع...! نگاه کن
شکل فندقی کاج ها
در طبیعت گس گناه
در مدرنی رواج ها
یک عمود ناب می شود
...(زن برهنه شد و دوربین
تا وضوح خیس او دوید
یک نمای تلخ از زمین)...
عشق مطلع ...!نگاه کن
از اضافه های قند خون
در اتاق صادرات گس
از هورمون خوراکی جنون
عشق دارد آب می شود
...(زن برهنه بود و مات شد
طرح گریه ی کلافه اش
جزء تن نبود و کات شد)...
خنده ی دکولته ی شبح
سرفه ی عفونی جهان
دخترانگی محتضر
دستمال خونی جهان
...(قاعده همین:تباه کن
زوزه ی بلند استخوان
عشق مطلع...!نگاه کن)...
شعر(۲)
...خطوط نازک این خون کله شق در باد
به دخترانگی شکل رنج منجر شد
و مصر در ناپرهیزی زنانه ی خود
سبو شکست و به عطر ترنج منجر شد
خطوط نازک این خون که مثل عشق پر است
و گفت انگشتت اشتباه مختصری است
و زن مکاشفه می کرد توی ذات جهان
و یوسف از نظر زن گناه مختصری است
بگو که دایگی نازک جهان با توست
و از قباحت انسان غلیظ می رقصی
بگو که از بس از سرخی ستاره لهی
شراب خورده ای انگار و هیز می رقصی
خطوط نازک یک خون منتشر در باد
خطوط نازک یک عشق کله شق در من
خطوط درهم یک مکث خیس مردانه
خطوط خونی یک رنج بیصدا در زن
و زن دوباره از شکل یک تبادل گیج
به حس آجری خانه باز خواهد گشت
اتاق پیرهن پاره را شراب انداخت
و زن دوباره به صبحانه باز خواهد گشت
همیشه وقتی یک زن بلند می گرید
به بادها به گل بادها سلام کنید
همیشه وقتی یک زن قشنگ می رقصد
به نامرادی بیدادها سلام کنید...